خرید بک لینک
چون سپر بی خبر پیش درآ و ببین از نظر زخم دوست باخبران بی خبر 1132 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی پرده او را مدر چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمدور دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خر چند بپیماییش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر هر که بجز عاشق است در ترشی لایقست لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه تر 1133 نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار به شب قرار نهی روز آن بگرداند بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار ز جهل توبه و سوگند می تند غافل چه حیله دارد مقهور در کف قهار برادرا سر و کار تو با کی افتادست کز اوست بی سر و پا گشته گنبد دوار برادرا تو کجا خفته ای نمی دانی که بر سر تو نشستست افعی بیدار چه خواب هاست که می بینی ای دل مغرور چه دیگ بهر تو پختست پیر خوان سلار هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار چنانش کرد که در شهرها نمی گنجید ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان که در کمین بنشستست بر رهش جرار دوید در پی آب و نیافت غیر سراب دوید در پی نور و نیافت الا نار قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا چنین کشند به سوی جوال گوش حمار بتر ز گاوی کاین چرخ را نمی بینی که گردن تو ببستست از برای دوار در این دوار طبیبان همه گرفتارند کز این دوار بود مست کله بیمار به بر و بحر و به دشت و به کوه می کشدش که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر هلا دریدن او را چو دیگران مشمار دل و جگر چو نیابد درونه تن او همان کسی که دریدش همو شود معمار چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار که بی دلست و جگرخون عاشقست یقین شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار وگر درید به سهوش بدوزدش در حال در او دمد دم جان و بگیردش به کنار حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را که تا طمع نکند در فناش مردم خوار تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیست که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار سخن رسید به عشق و همی جهد دل من کجا جهد ز چنین زخم بی محابا تار چو قطب می نجهد از میان دور فلک کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار خموش باش که این هم کشاکش قدرست تو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار 1134 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار که رخت عمر ز کی باز می برد طرار چرا ز خواب و ز طرار می نیازاری چرا از او که خبر می کند کنی آزار

برچسب: نویسنده: mehri تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:20

آن را که بود آهن آهن ربا کشید وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد قانون لنگری به ثری گشت منجذب عیسی مهتری را جذب سما ببرد هر حس معنوی را در غیب درکشید هر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد از غارت فنا و اجل ایمنست و دور آن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بد کو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد ما از قضا به قاضی حاجت گریختیم کآنچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد این ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهش حسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد 869 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاست تو می خوری از آن و رخت می کنند زرد ای مرده را کنار گرفته که جان من آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد خود با خدای کن که از این نقش های دیو خواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک کاین بستریست عاریه می ترس از نورد مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد منگر به گرد تن بنگر در سوار روح می جو سوار را به نظر در میان گرد رخسارها چون گل لابد ز گلشنیست گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیب بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد همت بلند دار که با همت خسیس چاوش پادشاه براند تو را که برد خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گوی چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد 870 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد وین بلبل از نواحی گلزار می رسد جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می رسد آن گوش انتظار خبر نوش می کند وان چشم اشکبار به دیدار می رسد آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد قد چو چنگ را که دلش تار تار شد نک زخمه نشاط به هر تار می رسد آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گل های خوش عذار سوی خار می رسد آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود اینک سپاه وصل به زنهار می رسد نک طوطیان عشق گشادند پر و بال کز سوی مصر قند به قنطار می رسد شهر ایمنست جمله دزدان گریختند از بیم آنک شحنه قهار می رسد چندین هزار جعفر طرار شب گریخت کآمد خبر که جعفر طیار می رسد فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت زیرا صفات خالق جبار می رسد ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ایثار می رسد در خامشیست تابش خورشید بی حجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد 871 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد اجزای خاک حامله بودند از آسمان نه ماه گشت حامله زان بی قرار شد گلنار پرگره شد و جوبار پرزره صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت بگشاد سر و دست که وقت کنار شد

برچسب: نویسنده: mehri تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 10:15

صفحه بندی